جونم براتون بگه که بعدازعروسی دخترعمومون،ما پامون به کل عروسی های فامیل بازشد

.پدرو مادرمن دخترعمو، پسرعموان،پس هرچی که به خانواده ی پدریم مربوط بشه،راجع بهش هردوتاشون صدق میکنه.
عروسی عمه زاده و عموزاده و نوه عمه و پسردایی بابام و پسرعموشون خلاصه کلی مراسم.که من آخرینش رو خیلی دوست داشتم.آخه این پسرعموی بابام خیلی آدم باحالیه!تک تکه.من عاشقش که نه اما دوستش دارم.واسش سنگ تموم گذاشتم
!من که جلوی هیچ کدوم ازدامادها نرقصیده بودم با اینو زنش رقصیدم و بهش گفتم:حواست باشه ها!
برگشت گفت:ایشا...عروسی رضاجبران می کنم(رضا رو با شیطنت گفت میخواست ببینه واکنش من چیه)منم خونسرد جواب دادم:آره خوب!تو اون عروسی خودم براتون مامور مخفی میذارم،بعدازعروسی مجرما رو بدون محاکمه میفرستم زندان اوین!!!!!!!!
خلاصه اینکه ما دلی ازعزا درآوردیم!اما برسیم که بحث اصلی،اولین خواستگاری رسمی ازمن!
قبل ازرفتن مون،یه نصفه شبی،بین خواب و بیداری یکی ازپسرعموهام ازمن خواستگاری کرد!بی مقدمه گفت:
بهنوش،با من ازدواج می کنی؟؟
منم که گیج بودم گفتم:ها!
گفت:این ها یعنی بله؟
گفتم:چی بله؟
گفت:خودت گفتی زنم میشی!
اینو که شنیدم برق ازکلم پرید
!با خودم گفتم بازگند زدی،خواب به خواب بری!سریع گفتم:نه بابا!ازاول بگو!
دوباره پرسید،منم گفتم باید فکرکنم اما جوابم مثبته!!!!!!!!!!!تو روخدا نگاه منه عقل کل
!خلاصه ما حرفهای اولیه رو زدیم و قرارشد که وقتی رفتیم ازما خواستگاری کنن(یادتون یه مدت تو فازعشق بودم،مال همین قضیه بود)
بینابین این عروسی ها،من موضوع رو به مادربزرگم گفتم و خواستم با بابا حرف بزنه.پدربزرگوارهم فرمودن:خیر! دیگه هم حرفی زده نشه.یعنی که دیگه تمامه!
اون،شاهین رو میگم،به عمو و زن عموم گفته بود.عموم هم با عمه ام،که تنها خواهرشونه،حرف زد تا واسطه بشم.نتیجه ی صحبت عمه جان هم این بود که:نه!من نمی خوام دخترم رو بدبخت کنم.
شاهین کارمعلومی نداره.سربازهم که هست.پس یکمی خوشبینانه بود اگه فکرمیکردیم بابام قبول میکنه. ما رابطه مون رو حفظ کرده بودیم تا اینکه عمو مستقیما با بابام حرف زد و جواب نه قطعی رو گرفت.شاهین هم که فکر میکرد به خانواده اش توهین شده،مدام بدقلقی میکرد.راستش خسته شدم،دوست نداشتم کسی که میخوام باهاش زندگی کنم اینقدرسست و بی منطق باشه.منم گفتم بهتره خداحافظی کنیم!به عنوان دختر عمو و پسرعمو باشیم نه دونفرکه همدیگه رو میخوان.اونم قبول کرد و تموم شد.اینطوری بود که قصه ی ازدواج ما هم تموم شد.
یه درسی ازاین ماجرا گرفتم
!تاوقتی تصمیم واقعی و قطعی برای ازدواج نداشته باشی،نمی تونی طرف مقابلت رو خوب بشناسی.نمی تونی ازهرنظربررسیش کنی!وقتی پای زندگی میاد وسط،تازه آدم ها عاقل میشن یا لااقل خودمن.
اینم ازاین.یه قسمت دیگه که کمی تا قسمتی تلخه مونده.حوصله کنید.به زودی اونم میزارم.ممنون که اومدید
دوستتون دارم
بهنوش
پ.ن:به ما نیومده زود ازدواج کنیم
پ.ن2:بی زحمت رو لوگوی وبلاگ برتر کلیک کنید و باشادی روح ما خیردوعالم رو برای خودتون به ارمغان بیارید. با تشکر،مدیریت وبلاگ!!!!!!!!!!!
