X
تبلیغات
هذیان های شبانه

هذیان های شبانه

اتمسفر کوچه و بازار

شعری ازفروغ فرخزاد(دعوت)

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم

چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم

نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم

چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم

از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی

نمیترسی نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را

به سنگ تیره گوری شب غمناک خاموشی

بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری

فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را

لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می

چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم

که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی

دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را

چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی

[ سه شنبه 30 شهریور1389 ] [ ] [ بهنوش ] [ ]

رفتن!

باید چند وقتی برم!نمیدونم تا کی اما میدونم حال مساعدی ندارم.

برمیگردم!کی؟؟؟خدا میدونه.اما به همه تون سرمیزنم.خوشحال میشم اینجا رو فراموش نکنید!

موفق باشید!

باعشق،بهنوش

[ یکشنبه 28 شهریور1389 ] [ ] [ بهنوش ] [ ]

بی نام و مناسبت!

 باز با افسونگریهای دل زیبا پرستم

 از شراب شعر چشمان تو امشب مست مستم

سرو باغ شعرم اما باهمه گردن فرازی 

پیش سرو قامت بالا بلندت باز پستم

جزر ومدی در نگاهت هست در شبهای مهتاب

میدهد این جلوه های شعر و مستی کار دستم

این دو بیتی های لبهایت چه مستی داشت کز پی

یک سبو شعر تر خیام گشته ناز شستم

فالی از فنجان چشمانت گرفتم حافظم گفت

در سر کوی تو از پای طلب من کی نشستم

وامق این دیوانگی های تو پایانی ندارد

کاش آن پیمانه را در جوش مستی می شکستم

حسن علیزاده

[ جمعه 26 شهریور1389 ] [ ] [ بهنوش ] [ ]

ملاقات به یاد موندنی!

سلااااااااام!من اومدم.به درخواست امیدجان که داره ازفضولی میترکه مشروح دیداردو روزپیشمان را تقدیم می کنیم:

بنده صبح کله سحرساعت۸:۱۵کلی خودمو خوشمل کردم و به خودم رسیدم و رفتم ترمینال دنبال شازده مون.ایشون مسافتی بس طولانی رو به خاطرمن طی کرده بودازهمون دور هم شناختمش و رفتم نزدیک،دست دادیم و بغل و مختصربوسه ایی هم رد و بدل کردیم(منحرف نشید!بوسه روی گونه بود)

بعدش بردمش کارای اداریم رو باهاش انجام دادمتوی تاکسی هم دستمان را دردست گرفته بودند بعدازتموم شدن کارام بردمش دوتا مرکزخرید،حالا ازاون اصرارازمن انکارکه بیا برات خرید کنم!گفتم بابا بی خیال!یه روز اومدی میخوای خودتو ورشکسته کنی!ازشانس ما همه ی کافی شاپ ها بسته بودناین شد که تو اون گرما دستشو گرفتم و بردمش کناردریا توی یه آلاچیق نشستیم.کلی حرف زدیم و خندیدیم.یه چیزی که خیلی روم تاثیرگذاشت این بود که بعدازچند دقیقه جلوی پام زانو زد و اونطوری به حرفامون ادامه دادیمازشانس ما یه دیوونه هم اونجا بودهی دور و برما می چرخید و ساعت می پرسید!این شازده هم هی جوابشو میداد.دیگه ازدستش قاطی کرده بود،بهش گفتم جوابشو نده بابا

اینقدراین یارو پیله کرد که مجبورشدیم بریم ترمینال!آخه شازده واسه ساعت۱بلیط برگشت گرفته بود. اینقده دلم براش سوخت!با همه ی خستگیش بازم باید سواراتوبوس میشد!

اینقده ازدیدن همدیگه خوشحال بودیم اصلا یادمون رفت بریم یه چیزی بخوریم

وقتی رسوندمش قبل ازاینکه پیاده شه بغلم کرد و منو بوسیداین شد که اونم رفت!

دقیقا عین عکسش بود!با لبهای نازک و کشید که خیلی جذابن و چشمهای قهوه اییه خیلی روشن با هاله ی سیاهما که به شدت ازایشون خوشمون اومد.تا خدا چی بخواد

همین دیگه!راضی شدی امیدجان؟؟؟اینم ازاین .محتاج به دعای خیرشما هستیم!

با اجازه

بهنوش

سکرآور:نظریادتون نره ها!روی لوگوی وبلاگ برترهم کلیک بفرمایید.باتشکر 

[ سه شنبه 23 شهریور1389 ] [ ] [ بهنوش ] [ ]

برای تو

عاشق توام!

عاشق اون لحظه که زل میزنی تو چشام و با لهجه ی گرمت میگی فدات شم!عاشق اون لحظه ام که طعم تو رو تجربه می کنم!! تو شیرینی،به اندازه ی اولین توت فرنگی تو فصل بهار.لبخند هات مثل رنگ بی خیالی میپاشه روی تمام غم و غصه هام و نگاهت...افعی افسون گره منه!توجام شوکران منی!مینوشمت و میمیرم با لذت!

سکرآور:دوست عزیزم،وبلاگ مذاب ها،یه مسابقه ی انشا نویسی درحد چند خط گذاشتن.این چیزی بود که من اونجا نوشتم.

سکرآور۲:نظرشما راجع بهش چیه؟؟

[ سه شنبه 23 شهریور1389 ] [ ] [ بهنوش ] [ ]

فردا....

فردا روز بزرگیه!

خدایا خواهش میکنم کمکم کن تا چشمام رو بازنگه دارم و بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم!

بچه ها،برام دعا کنید.

فردا قراره کسی رو ببینم که شاید زندگی مون بهم گره بخوره!وای،خیلی هیجان زده ام.باورم نمیشه که قراره فردا پیش من باشه.بخاطرمن قیدکارشو واسه دو روززده!

امیدوارم این ملاقات به بهترین شکل ممکن اتفاق بی افته.

میدونم اینجا رو میخونه!

هی شازده(این واژه ی روازشکیلاقرض گرفتم)!

دوستت دارم و برام مهمی حتی اگه نشه!به قول محسن یگانه:دنیا بی چشمات!یه دروغه محضه

دعا یادتون نره

دوستتون دارم.بااجازه

بهنوش

[ شنبه 20 شهریور1389 ] [ ] [ بهنوش ] [ ]

این روزا

این روزا درگیرو پریشونم!

ذهنم دنبال خیلی چیزا میره و ازنصفه راه برمیگرده!

این روزا کم کم دارم به یه آدم وابسته میشم!

نمیخوام بهش وابسته بشم،نمیخوام بعدش...

خدایا!این کارو با من نکن

[ چهارشنبه 17 شهریور1389 ] [ ] [ بهنوش ] [ ]

اپیزود آخر:وداع خونین

دیگه کم کم باید آماده ی برگشت به خونه میشدیم.روزقبل ازبرگشتن مون شوهرعمه ی بابااینا فوت کرد وما مجبورشدیم کمی بیشتربمونیم.درواقع یک روز بیشتر.شب قبل ازبرگشتن مون بین بابا و یکی ازعموهام بحثی پیش اومد و دعوا شد.نمیخوام توضیح بدم چی گفتن و چی شنیدیم و فقط بدونید ازهمه شون متنفرشدم.

لحظه ی برگشتن مون هم بازیه درگیری شد که من دیگه تحمل نداشتم وکم مونده یک نفررو با دندون هام تیکه تیکه کنم اما لعنت به هرچیزی که بهش میگن حرمت و احترام!

خلاصه که ما باگریه سوارماشین شدیم و برگشتیم.وقتی اومدیم خونه روز بعدش پدرم دچاریه سکته ی خفیف شد و یک هفته تو بیمارستان بستری بود.دوتا ازرگ های قلبش بسته شده بود که چند روزبعد با آنژیوگرافی براش بازکردن.خداروشکرالان بهتره اما من دیگه قید فامیلمو زدم.شاید بگید همچین چیزی امکان نداره اما برای من داره،با هیچ کدوم شون حرف نمیزنم یا اگه میزنم خیلی رسمی جواب میدم.به همه شون اخطاردادم اگه زنگ بزنن و خبرهای صدمن یه غازبه بابام بدن دیگه حرمت شون رو نگه نمیدارم!من اجازه نمیدم دیگه هیچ چیزبابامو ناراحت کنه.حتی با مامانم هم اتمام حجت کردم!بهش گفتم کوچکترین حرفی ازاونا بزنه دیگه نه من نه اون!

اون روزا مثل پلنگ شده بودم!هرکی نزدیکم می اومدم تیکه تیکه میکردم.خلاصه،اینم ازسفرنامه ی ما.اپیزود آخرش درسته دردناک بود اما درس خوبی برای من بود!راجع به فامیلت احمق نباش.

اونا هم مثل همه ی آدمهای دیگن،فرقی با غریبه ها ندارن و بازغریبه ها شرف دارن به فامیلی که پاچه میگیره.

ببخشید اگه یکم تند رفتم.دیگه بیشترازاین نمی تونم بنویسم،هروقت راجع به این قضیه فکرمی کنم عصبی میشم!

ممنون ازهمه تون که اومدید.

با اجازه

بهنوش

پ.ن:میدونم که یادتون هست رو لوگوی وبلاگ برترکلیک کنید

[ یکشنبه 14 شهریور1389 ] [ ] [ بهنوش ] [ ]

میخواستیم عروس بشیم!!!!!

جونم براتون بگه که بعدازعروسی دخترعمومون،ما پامون به کل عروسی های فامیل بازشد.پدرو مادرمن دخترعمو، پسرعموان،پس هرچی که به خانواده ی پدریم مربوط بشه،راجع بهش هردوتاشون صدق میکنه.

عروسی عمه زاده و عموزاده و نوه عمه و پسردایی بابام و پسرعموشون خلاصه کلی مراسم.که من آخرینش رو خیلی دوست داشتم.آخه این پسرعموی بابام خیلی آدم باحالیه!تک تکه.من عاشقش که نه اما دوستش دارم.واسش سنگ تموم گذاشتم!من که جلوی هیچ کدوم ازدامادها نرقصیده بودم با اینو زنش رقصیدم و بهش گفتم:حواست باشه ها!

برگشت گفت:ایشا...عروسی رضاجبران می کنم(رضا رو با شیطنت گفت میخواست ببینه واکنش من چیه)منم خونسرد جواب دادم:آره خوب!تو اون عروسی خودم براتون مامور مخفی میذارم،بعدازعروسی مجرما رو بدون محاکمه میفرستم زندان اوین!!!!!!!!

خلاصه اینکه ما دلی ازعزا درآوردیم!اما برسیم که بحث اصلی،اولین خواستگاری رسمی ازمن!

قبل ازرفتن مون،یه نصفه شبی،بین خواب و بیداری یکی ازپسرعموهام ازمن خواستگاری کرد!بی مقدمه گفت:

بهنوش،با من ازدواج می کنی؟؟

منم که گیج بودم گفتم:ها!

گفت:این ها یعنی بله؟

گفتم:چی بله؟

گفت:خودت گفتی زنم میشی!

اینو که شنیدم برق ازکلم پرید!با خودم گفتم بازگند زدی،خواب به خواب بری!سریع گفتم:نه بابا!ازاول بگو!

دوباره پرسید،منم گفتم باید فکرکنم اما جوابم مثبته!!!!!!!!!!!تو روخدا نگاه منه عقل کل!خلاصه ما حرفهای اولیه رو زدیم و قرارشد که وقتی رفتیم ازما خواستگاری کنن(یادتون یه مدت تو فازعشق بودم،مال همین قضیه بود)

بینابین این عروسی ها،من موضوع رو به مادربزرگم گفتم و خواستم با بابا حرف بزنه.پدربزرگوارهم فرمودن:خیر! دیگه هم حرفی زده نشه.یعنی که دیگه تمامه!

اون،شاهین رو میگم،به عمو و زن عموم گفته بود.عموم هم با عمه ام،که تنها خواهرشونه،حرف زد تا واسطه بشم.نتیجه ی صحبت عمه جان هم این بود که:نه!من نمی خوام دخترم رو بدبخت کنم.

شاهین کارمعلومی نداره.سربازهم که هست.پس یکمی خوشبینانه بود اگه فکرمیکردیم بابام قبول میکنه. ما رابطه مون رو حفظ کرده بودیم تا اینکه عمو مستقیما با بابام حرف زد و جواب نه قطعی رو گرفت.شاهین هم که فکر میکرد به خانواده اش توهین شده،مدام بدقلقی میکرد.راستش خسته شدم،دوست نداشتم کسی که میخوام باهاش زندگی کنم اینقدرسست و بی منطق باشه.منم گفتم بهتره خداحافظی کنیم!به عنوان دختر عمو و پسرعمو باشیم نه دونفرکه همدیگه رو میخوان.اونم قبول کرد و تموم شد.اینطوری بود که قصه ی ازدواج ما هم تموم شد.

یه درسی ازاین ماجرا گرفتم!تاوقتی تصمیم واقعی و قطعی برای ازدواج نداشته باشی،نمی تونی طرف مقابلت رو خوب بشناسی.نمی تونی ازهرنظربررسیش کنی!وقتی پای زندگی میاد وسط،تازه آدم ها عاقل میشن یا لااقل خودمن.

اینم ازاین.یه قسمت دیگه که کمی تا قسمتی تلخه مونده.حوصله کنید.به زودی اونم میزارم.ممنون که اومدید

دوستتون دارم

بهنوش

پ.ن:به ما نیومده زود ازدواج کنیم

پ.ن2:بی زحمت رو لوگوی وبلاگ برتر کلیک کنید و باشادی روح ما خیردوعالم رو برای خودتون به ارمغان بیارید. با تشکر،مدیریت وبلاگ!!!!!!!!!!!

[ جمعه 12 شهریور1389 ] [ ] [ بهنوش ] [ ]

من و خدا

بیایید خطوط قلبمان را اشغال نکنیم

شاید خدا

پشت خط باشد.

توی این شب های عزیز،بیماران رو فراموش نکنید.یادتون باشه حکمت این شب ها فقط گریه و توبه نیست، فهمیدنه!

فهمیدنه علی!فهمیدنه عشق،وقتی که امام علی فریاد زد:

به خدای کعبه رستگارشدم!



[ سه شنبه 9 شهریور1389 ] [ ] [ بهنوش ] [ ]

اپیزود چهارم:مراسم عروسی و مخلفات

جونم واستون بگه که اومدن دنبال ما که بریم خونه دیگه.سه تا ماشین آورده بودن،یکی ماشین عروس بود،یکی دوتا خواهرداماد و شوهریکی شون،یکی دیگه همون دوست شوهردخترعموم(محمد)،ما دیدیم همه رفتن سوار شدن،یه نفریه تعارف خشک و خالی هم به من نکرد!!!!!!!!!!گفتم نکنه اینا انتظاردارن من خودم پیاده برگردم یا آژانس بگیرم!!!؟؟؟برگشتم به یکی ازخواهرهای محمد گفتم:ببخشید این طرفا آژانس نداره؟؟(یعنی خجالت بکشید که منو یادتون رفته)یه نگاهی کرد و گفت:آژانس واسه چی ما که ماشین داریم!گفتم بله شما ماشین دارید اما من نه اینکه یادم رفته بنزمو بیارم،حالا باید با آژانس برگردم.خندید و گفت:شما با ماشین فیلم برداربیاید(همون ماشین دوست محمد،فیلم بردارتو اون ماشین بود).منم رفتم طرف اون ماشین،دوست محمد یه نگاهی به من کرد و با لبخند یکی ازدرها رو برام باز کرد(بد می خندیدها!!!!!!!!)

وااااااااااااااااااای یادم رفت بگم!من تو آرایشگاه یه بلایی سرخودم آورده بودم،درواقع آرایشگره یه بلایی سرمن آورده بود.من به شدت علاقه دارم خط چشم بکشم و سایه خاکستری بزنم!بهم میاد آخه،چشام میشه اندازه توپ بیسبال!خلاصه من به آرایشگره گفتم بی زحمت این کارو برای من بکن،اونم گفت باشه!وقتی ازجلوی من بلند شد وگذاشت یه نگاهی به خودم بندازم،نزدیک بودسکته کنم!بی شرف اینقدرخوشگلشون کرده بود که ما یک عدد خنده ی پلید ازتو آینه تحویل خودمون دادیم(داشتم خودمو تو آینه اغفال می کردم!!!!!!!!!!)

دوست محمد هم که منو قبلش دیده بود،حالا که این بلارو سرخودم آورده بودم،یه جوری نگاه می کرد ازتو آینه(من مثلا حواسم نبود)تا اینکه تصمیم گرفتن توی یکی ازباغ های بین راه نگه دارن و برن فیلم برداری کنن!

بنده موندم تو ماشین تک و تنها!آخه بقیه شون همدیگه رو میشناختن و رفته بودند طی یک عملیات مخفی ازباغ سیب کنده بودند و داشتند نوش جان میکردن!یکدفعه ما دیدیم به به!دوست محمد داره میاد طرف ماشین!

در رو بازکرد و نشست.ازتو اینه گفت:گرمتون نیست؟؟؟خیلی خشک و جدی جواب داد:خیر،ممنون.اون اما ادامه داد:دخترعموی وحید(یکی ازپسرعموهام)هستید؟؟؟ میخواستم بگم نه دخترعموی سعیده ام(فکرکردم میگه دختر عموی محمد اید)که یکدفعه حواسم جمع شد و گفت:بله.دوباره فرمودند:همون که بندرزندگی می کنن؟؟

دو عدد شاخ رو تصورکنید که تو سرمن سبز شده!میخواستم بگم اطلاعاتتون خیلی بالاست اما نگفتم و فقط گفتم بله.اونم دیگه ادامه نداد.بعدش که دید من درست جواب نمیدم،رفت پیش بقیه.یه نیم ساعتی دخترعموم وشوهرشو فیلم بردار تو باغ بودن!نمیدونم داشتن ورژن جدید تایتانیک پرمیکردن که اینقدرطول کشید یا چیزدیگه

خلاصه اومدن و رفتیم به سمت خونه.تا رسیدیم تو حیاط،من ازبقیه جدا شدم و رفتم که لباسمو عوض کنم. مامان واسم یه کت طوسی دوخته بود!جاتون خالی،اینقدرخوشگل شده بودم که همون جا چندتا خاطرخواه پیدا کردم و کلی کشته دادم(من میگم اما شنونده باید عاقل باشه!!!!!!!!!!)عملیات قردادن ما اون روز هم ادامه پیدا کرد تا بالاخره اومدن عروس رو بردن!چه گریه ایی کردیم همه مون! خیلی سخت بود.آدم غیرتی میشه یه لحظه!!!!!!!!!!!!!والا.

بقیه اش باشه واسه بعد.کتفم دردگرفته.ممنون ازهمه تون.دوستتون دارم!

پ.ن:کلیک روی لوگوی وبلاگ برتریادتون نره هااااااااااااااااااااا

پ.ن2:ما ازاین دوست محمد بعدها خوشمون اومد!اما دیگه ندیدمش

[ شنبه 6 شهریور1389 ] [ ] [ بهنوش ] [ ]

اپیزود سوم:من و عروس!

شب حنابندون دخترعموی گراممون،همراه شده بود با اومدن مادربزرگم ازکربلا.فامیل داماد که دیراومده بودند مثل اینکه حالا حالا خیال رفتن نداشتن.ما هم عجله داشتیم برای رفتن به ترمینال.این شد که عموی بزرگم،ما به شدت ازاین عمومون حساب می بریم یه جورایی حکم بزرگ فامیل رو داره،اومد و درگوش داماد که درحال قردادن بود گفت که: جمع کن دیگه ما باید بریم جایی!!!!!!!!!!!فکرشو بکن!!!داماد ماتش برده بود.عموم هم یه نگاه بهش کرد که بی ادبیه فکرکنه خودشو...آره دیگه!

باید اضافه کنم که داماد به شدت افتضاح میرقصید!طوری که اون قسمت فیلم عروسی که مربوط به رقص عروس و داماد میشد تبدیل به جوک روزفامیل ما شده بود!حتی دخترعموم هم ازدیدنش غش غش میخندید!انگارنه انگار داریم شوهرشو مسخره می کنیم.دردسرتون ندم،اونا رفتن و ما با 3تا ماشین به اضافه یه مینی بوس،رفتیم استقبال.

رفتیم دورمیدونی که میدونستیم اتوبوس اونجا می ایسته،تا ساعت4صبح،تو سرما لرزیدیم و علف هایی که زیرپامون سبز میشد رو شمردیم.تا اینکه اتوبوس شون رسید.اونقده شلوغ بود که نگو.من و یکی ازدخترعموم ها جدا ازبقیه زده بودیم به دل اون جمعیت،نمی تونستیم مادربزرگ رو تشخیص بدیم تا اینکه من دیدم یه خانم چادرمشکی که داشت می اومد پایین رو یکی بغل کرد و گرفت بالا!با خودم گفتم:آها! خودشونن،کار کاره داداش وحیدم بود(یکی ازپسرعموم هام).ماچ و بوسه و بوی اسپند و رفتن به خونه(خلاصه اش کردم)ما که رسیدیم عروس خانوم جنازه شده بود(اون با ما نیومده بود)چهره اش تو خواب خیلی معصوم بود.رفتم پیشونی شو ماچ کردم،داشت خواب میدید،عین جن زده ها یکی کوبید تو سینه ام،منم نا مردی نکردم،یه سیلی زدم توگوشش(البته اون اصلا ازجاش هم تکون نخورد).

صبح روز بعد،بنده مامور رفتن با عروس بودم که میخواست بره آرایشگاه.منم که فراری ام ازانجام هرکاری، میدونستم اگه بمونم،خرده فرمایش ها اجازه نفس کشیدن بهم نمیده پس با رغبتی مضاعف قبول کردم.ساعت 9 آقای داماد به همراه دوستشون و ماشین دوستشون اومدن دنبال ما.رفتیم تازه لباس عروس انتخاب کنن(خیلی دل گنده بودن اینا)خداروشکراینبارسلیقه من به کاراومد و همون لباس اولی مقبول افتاد(خانواده ی داماد خیلی ادعای با کلاسی داشتن).ساعت11رسیدیم آرایشگاه.من واسه اولین بارفرآیند آرایش عروس رو میدیدم،خیلی خوشم اومد!آرایشگرش یه دخترحدودا20ساله بود،آروم و نرم و با حوصله!ازکارش لذت میبرد و با دقت بود.ساعت2.30کارش تموم شد.

اومدن دنبال ماو...

ادامه داستان که خیلی هم باحاله باشه واسه بعد.ممنون که اومدید.

پ.ن:یادتون نره اون پایین رو لوگوی وبلاگ برترکلیک کنید!دوستتون دارم

پ.ن2:حرفی خاصی ندارم!

با اجازه

بهنوش

[ پنجشنبه 4 شهریور1389 ] [ ] [ بهنوش ] [ ]

اپیزود دوم:قر میدهییییییییییییم!

ساعت5رسیدیم نهاوند.بعدازچنددقیقه یه تاکسی دربست گرفتیم برای رفتن به روستای مادری(بله بله،ما بچه روستا هستیم اصالتا) خلاصله رسیدیم و بدون هیچ مراسم استقبالی وارد حیاط طویل منزل پدری مون شدیم.خونه ی مادربزرگه پدری من یه حیاط خیلی بزرگه،تقریبا ازاواسط روستا تا لب جاده!!!!تعجب نکنید چون اونجا 4تا خانواده زندگی می کنن.ازدری که به طرف جاده باز میشه وقتی وارد حیاط میشی،اولین خونه منزل یکی ازعموهای منه که سه سال پیش فوت کرد و حالا پسربزرگ همون عموم با همسرش و مادرخونده اشون اونجا زندگی می کنن،خونه ی دوم متعلق به عموی بزرگمه(همون که عروسی دخترش بود)خونه ی سوم متعلق به مادربزرگه 70ساله و به شدت سرحال و شوخ بنده اس و خونه ی آخرمتعلق به عموی یکی مونده به آخر!

موندید من چندتا عمو دارم؟؟؟6تا داشتم،یکی شون فوت کرده،موندن5تا که ایشا...صدساله بشن.

 خلاصه.ما که رسیدیم کم کم مهمون های شب حنابندون داشتن می اومدن،عروس رو هم برده بودن آرایشگاه.من هم جلدی پریدم حموم کردم ولباس قرمز تیتیش مامانیم رو پوشیدم و رفتم خونه ی بالا که عروس رو برده بودن اونجا.عروس رو آورده بودن و اون متوجه من نبود.وقتی رفتم جلوش وایسادم یه لحظه مات نگام کرد بعد عین این عروس های سبک پرید بغلم!درگوشش گفتم خجالت بکش،یه وقت اینا خیال می کنن ما سروسری باهم داریم!!!!!!!

دردسرتون ندم،همین که آهنگ شروع شد،من رفتم وسط تا12شب که طایفه داماد اومدن وحنا آوردن!با اجازه تون کلی هم اونورقردادم اونم با ظرف حنای خودمون(بعدازاون رقص توسط مجلس سنای فامیل مون بنده ازهرگونه رقص جلوی دوربین غریبه ها منع شدم)...خلاصه ستاره ی اون شب من بودم.

دخترعموم هم که فیلم گرفته بود،من همه اش وسط بودم.بعدازعروسی هروقت فیلم رو میذاشتن نگاه میکردن من سه کیلو آب میکردم،آخه من همه اش داشتم میرقصیدم اونم جلو دوربین،با نازو ادا و اطوارومسخره بازی(تازه اون موقع بود که آبروی ما درفامیل رفت و همه شک کردن احیانا من نسبتی با جمیله دارم یا نه!!!!!!!!!)

فعلا تا اینجا رو داشته باشید،بقیه اش باشه واسه دو روز دیگه.ممنون ازهمه تون

با اجازه

بهنوش

[ سه شنبه 2 شهریور1389 ] [ ] [ بهنوش ] [ ]